حكيم زجاجى

341

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

چرا سر برم پيش قصاب من * چرا ريزم از ديده خوناب من فزون است با من سپه ده هزار * روم زاين ميان ، كامران بر كنار 260 بگو تا مرا راى و تدبير چيست * به من بر ازاين‌پس كه خواهد گريست « 1 » به دو گفت بو الهيثم دل‌رباى * بدى كردهء سرورا ترك راى ز گفتار بو الهيثم پاك‌تن * مثل شد ميان سران « 2 » اين سخن يكى كار ماندست اندر جهان * بگويم تو را سرورا در نهان چو اندر شوى پيش منصور تيز * مبر با تن و جان شيرين ستيز 265 بزن تيغ بر تاركش همچو برق * به خون اندرون نه بدانديش غرق سرش را بينداز و اندوه مدار * سپاه است با تو كنون ده هزار نيارد كسى بر تو خنجر كشيد * توانى ز گردن‌كشان سر كشيد برو چاشت خور اى امير همام * از آن پيش‌تر كاو خورد بر تو شام ابو جعفر ار زآن‌كه گردد هلاك * به دست تو هم بسپرد جان پاك 270 بكن بيعت هركه خواهى به جاى * مينديش از دشمن تيره‌راى به دو گفت بو مسلم نامدار * كه كارى است ناممكن اى كامكار چگونه توان كرد اين كار ، تيز * به گيتى نباشد به از صبر ، چيز چو بو مسلم آمد به نزديك شاه * فرستاد فى الحال ، بىمر سپاه به درگاه بو جعفر بىنظير * يكى نامور بود دانا و پير 275 جوانمرد را بود ايوب نام * بفرمود او را شه خويش‌كام كه رو پيش بو مسلم سرفراز * ببر نزد آن كامران برگ‌وساز دلش را به گفتار خوش نرم كن * برو پيش ، هنگامه را گرم كن به نزديك بو مسلم آمد دبير * سخن گفت شيرين‌تر از شهد و شير كه « 3 » نوشين‌روان بود [ و ] شيرين‌زبان * سخن‌هاى خوش [ گفت ] با مرزبان 280 بياورد اسب و كلاه و كمر * بپوشيد بو مسلم نامور ابو مسلم مهربان شاد شد * ز انديشهء كشتن آزاد شد سرافراز ايوب گرديد باز * بيامد بر جعفر سرفراز

--> ( 1 ) سرست ( 2 ) سرازين ( 3 ) كو